سلام
من دوباره اومدم که بدون توضیح اضافی بنویسم . تنها دو جمله : این روزا تو بخش داخلی یه بیمارستان مشغول به گذراندن دوران سزبازی ، ببخشید طرح هستم .
جمله ی دوم : می نویسم چون لازم دارم . به احساس نوشتن محتاجم . پس باز هم برای دل خودم می نویسم . لطفا ورود غیر خودی ممنوع .
دیروز با اعصاب درب و داغون عصرکاری رو شروع کردم . کلا وقتی از چیزی ناراحتم و ذهنم مشغوله خودم رو با کار زیاد درگیرتر می کنم . اما روپوش که پوشیدم و با یه نگاه به آسمون از در رختکن اومدم بیرون فهمیدم امروز از اون روزاست . هیچکی آخر شیفت تو استیشن نبود . یکی داشت لاینهاش رو می گرفت . یکی مریض تحویل می گرفت . یکی هنوز نوت می نوشت !!! روز شلوغی داشتن . تا ساعت 2 صبح کارها داشتن به ما بخش تحویل می دادند . آخرش هم نفهمیدیم چی شد . اونا که رفتن ما رفتیم سراغ مریض ها . اکثرا بیماران تازه ادمیت شده ی بدحال . ماشائ الله اینترن عاشقمون هم که تا شب هرچقدر پیجش کردیم فقط زنگ زد و سراغمون نیومد . من و رعیت و لیلا بودیم . یک ساعت اول طبق روتین گذشت . و وقت ملاقات هم بی چک و چانه همون نقش اطلاعاتی رو بازی کردیم و به همراهان آشفته ی مریض ها آدرس بخش ها رو می دادیم .
بعد از وقت ملاقات بود که " آرمند " بیمار سایکتری بخشمون دوباره شروع کرد به ادای سویساید بازی در آوردن . آزیته و پرخاشگر شد . تند و تند توی راهرو قدم می زد . مریض ها و همراهاشون این جور وقت ها ازش خیلی می ترسن . مای بیچاره هم همین طور . زنگ زدیم به خانوم دکتر ( هدنرسمون گفته هر وقت دست از پا خطا کرد فوری زنگ بزنین به اتند حتی اگه شده هزار بار تو شیفت تا بدونه چی می کشیم ) اما خانوم دکتر باز هم خونسرد بود . زنگ زدیم به خانواده اش که بیان . اما نیومدن . انتظامات رو خبر کردیم . آقای بدوی شیفت بود . فورا خودش رو رسوند . چون می دونست ما یه دیوونه تو بخشمون داریم . این آقای بدوی مثل بابای همه ی ما نرس هاست . اینقدر هوایمون رو داره که نگو . فکر کرد واسه ما مزاحمت ایجاد کرده و دوباره از اون حرفا زده اومد یه چک برنه تو گوشش که نذاشتیم . ازشون خواستیم فقط دورادور مواطب بخش باشن . آرمند رو آوردیم توی استیشن واسش چایی درست کردیم و دادیمش خورد . بعد فازش عوض شد که آدم مگه خواهرای خودش رو هم اذیت می کنه . من شماها رو دوستون دارم !!! من می میرم اگه شماها اعصابتون خرد بشه !
خدا اخر و عاقبت ما رو با این مریض به خیر کنه .
آرمند رو تازه فرستاده بودیم تو تختش که صدای داد و بی داد همراهان مریض اتاق 14 بخش رو برد روی هوا . پریدم تو اتاق که چی شده اقا چرا هوار می کشی ؟ در اومد که ما از صبح تا حالا اومدیم اینجا هیچکس نگاهی به مریضمون نکرده . پس دکتر کوووووو؟ رعیت که اینچارج بود اومد و سعی کرد آرمونشون کنه و قوانین و روتین بیمارستان رو براشون شرح بده که از اتاق اومدم بیرون . به استیشن نرسیده بودم که یکی دیگه داد زد: وای مریضم نفس نمیکشه . تو دلم گفتم تو رو خدا الان ارست نده . و بی اختیار دویدم سمت اتاقش . من و لیلا دویدیم و اکسیژن گذاشتیم و سر تخت رو بالا آوردیم و ساکشنش کردیم تا استیبل شد . تازه داروهای ساعت 5 رو گذاشته بودیم که اکو خبر دادن مریض ها رو ببریم . لیلا که رفته بود مریض از دیالیز بیاره . دیروز اکو برون بوذ . هفت تا مریض رو زدم به سینه و با تخت و ویلچر و پیاده قطار قطار بردم اکو . تا 7 تا مریض پیرزن و پیرمرد رو جمع کنی اجدادت میاد جلو چشمت . بعدش هم فهمیدم امروز اتند کاریو دکتر ولی هست . از اونایی که بهت گیرهای پیچ در پیچ میده که اشکت درمیاد . به قول بچه ها آبلمبوت می کنه از در اکو پرتت می کنه بیرون . خلاصه با سلام و صلوات رفتیم تو. تصمیم گرفتم اینقدر در مورد مریض هیستوری بدم که مجال حرف زدن پیدا نکنه . سر هر مریض هر کاری واسش کرده بودیم و نکرده بودیم گفتم . اینقدر که دو تاشون رو ایمرجنسی ترانسفر کرد به سی سی یو . بعد از آخرین مریض که دیگه گلوم خشک شده بود دکتر یه نگاه تو چشمم کرد و با لحن ملایمی گفت : قلب من ! ECG این مریض رو هم تکرار کنید برام بیار . متشکرم ازت !!! از تعجب فکم افتاد رو زمین . نمردیم و قلب دکتر ولی هم شدیم . ![]()
آخر شیفت خسته و کوفته افتادیم رو صندلی های استیشن . رعیت بیچاره هنوز مشغول راست و ریست کردن و هماهنگی کارهای ترنسفری ها بود . آرمند هم دوباره شروع کرده بود به قدم زدن وسط سالن . همراه آقای جمشیدی دوباره واسمون یه بشقاب پرتقال آورد . لیلا اونا رو قاچ می کرد و دونه دونه می ذاشت توی دهان ما دو تا که دستمون به پرونده ها و کارهای مریض ها بود و می خنداندمون .
از خستگی داشت مخمون سوت می کشید . آرمند هم که یه پاش تو استیشن هست و یه پاش تو اتاق انفرادیش و یه جورایی شبانه روز با ما زندگی می کنه رگ غیرتش گل کرد و فوری تلفن رو برداشت و زنگ زد به دوستاش و اکی ثانیه یه جعبه بزرگ کیک خامه واسه " آبجی هاش " گذاشت وسط استیشن .
داشتیم نوت می نوشتیم و اوردرهای جدید رو وارد می کردیم که شبکارها اومدن . میز شلوغ بود . داروها هنوز جایگزین نشده بود . بخش هنوز پر سر و صدا بود . تحویل گرفتند و از بخش امدیم بیرون . رعیت مسئول هم از سرویس بیمارستان جا ماند . تازه آخر شیفت یادش اومده بود ناهار نخورده . این هم از روزگار ما . هر روز و هر شب برای مریض ها دویدن و شور زدن و خودت رو فراموش کردن .
کنار در خروجی بخش آرمند صدام کرد و با لبخند گفت :خسته نباشی . با لبخند گفتم : تو بیشتر .
خونه که رسیدم بدون شام ، افتادم تو تخت . به همه ی ماجراهای امروز ، به همه ی آدمای امروز ، به همه چهره ها و صداهای امروز فکر می کردم که چشام بسته شد ...
خدایا چقدر اینجا با بیمارستان فرق داره . چقدر دلم می خواد دوباره برگردم به دوره ی دانشجویی که ندونسته خیلی راحت ازش گذشتم
خدا بدونه چقدر دلم برای دیدن همکلاسی هام اینجا تنگ شده ....
...
اومده بودم از کتابخونه کتاب بگیرم اما حالا نظرم عوض شده و میخوام چند روز در هفته رو بیام همین جا درس بخونم
شب شده ولی یه دلبستگی ی غریبی نمی ذاره راهمو بکشم و برگردم خونه ...
![]()
چشم های درشت عسلی اش رو توی اون صورت تپل و سفیدش ریز می کنه و خودشو لوس می کنه و بهم زل میزنه و میگه : " گوشکوُِ داری اله ( خاله ) ؟ "
دختر پسر عمه ( حکمت ) تنها بچه ی توی فامیل هست که از روز اول هرچی بهش گفتن : این عمه حوریاست ، تکرار کرد : اله حویا ( همون خاله حوریا ) منم که از بد روزگار هیچ وقت خاله نمی شم اینجوری که میگفت کلی ذوق می کردم . عمه بودن به اندازه ی خاله بودن دلنشین نیست .
تو آشپزخانه بودم . نگاش کردم و گفتم : " گوشکوُ خاله !؟ " دوباره چشم هاش رو ریز کرد و خنده ی شیرینی کرد و گفت : " گوشکو داری اله ؟؟"
با خودم گفتم آهان ! گوشت کوب می خواد این ! ببین دامنه لغت بچه چقدر وسیع شده که حتی گوشت کوب رو هم با اسم می شناسه .
از کمد آشپزخانه ی سمیه خانوم گوشت کوبش رو برداشتم و دادم به دست عسل و گفتم : " آره عزیز دل خاله ، باهوش خاله ، خرگوش خاله "
همین طوری دارم قربون صدقه اش میرم که می بینم گوشت کوب رو یه کم وارسی می کنه و نگاه های چپ چپی هم به من . اگه دردامنه ی لغت بچه واژه های خنگ و کودن و چلمنگ بود حتما مستفیذم می کرد .
دید انگار نگرفتم دوباره چشم های عسلیش رو ریز کرد و با ناز گفت : " گوشکوُ داری خاله ؟؟" دیدم حالا که نمی فهمم بهتره از سر خودم بازش کنم . گفتم : " نه خاله ، ندارم ( برو پی کارت بچه )
این دفعه قیافه ی بچه عصبانی ها رو گرفت . پرید گردنمو گرفت و کله ام رو آورد جلو و گوشواره ام رو کشید و گفت : " گوشکوُ داری خاله .."
می خندم و می بوسمش و میگم : گوشوار ؟ کجایی حرف می زنی خاله ؟![]()
ناگفته نماند که تا وقتی خونشون بودیم با این فسقل دختر شکر شکر سخن اونقدر تمرین کردم تا پرونانسیشن گوشواره اش مفهوم شد .
اما هنوز نتونستم به بعضی از این مریض های روستایی بیمارستان بفهمانم که بابا ! وقتی میگم به شکم بخواب ، روی کمر نخواب ! ( تازگی ها فهمیدم اینجا به این پوزیشن میگن دل بالا )! آ ی وی هست اون اصلا به جهنم ، سرم ، نه سوزن کیلویی !! اینترن نه دکنر بستری !! لوله ی اداری یا فولی ، نه شلنگ !! نوبت دکتر نه بلیط دکتر آخه !!
بیش از اینها ، آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی ،
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادک های رنگینش ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان برجای باقی ماند
در کنار پرده اما کور ، اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوستت دارم "
...
« فروغ »
دوباره همه چیز به هم ریخته ... از داخل و خارج ...به قول خواجه ی شیراز " هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم " ... این روزا زیاد این جمله رو میشنوم : خود کرده را تدبیر نیست ... داغونم می کنه ، ولی شاید حقیقته ... آخه من باید چقدر دردسر بکشم واسه هیچ و پوچ ؟ ...فعلا قراره طرحمو از CCU شروع کنم ... اما نمی دونم این سیب کی میاد زمین و چند دور دیگه می چرخه ...
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت آب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
ودل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم خواند ، همچنان خواهم راند
نه به آبها دل خواهم بست ، نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند
پشت دریا شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هاییست ، که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتیست ...
شاخه ی معرفتی ...
" سهراب سپهری "
وااااای ، اگه بدونین دیشب اتفاقات چه شب اکشنی داشت . آقا من و مرجان و خانم (حیدری) واسه خودمون نشسته بودیم تو اسکرین و با همدیگه دعا می خوندیم که خدایا کمک کن امشب شب خوبی باشه و هیشکی هم مریض نشه و پاشو از در اتفاقات نذاره تو . در رویاهای فانتزی خودمون سیر می کردیم که یهو ددددننننگگگ در بزرگ تریاژ اتفاقات کوبیده شد به هم و صداش تا اسکرین اومد . و بعدش صداهای اینجوری که " می کشیمش ، مگه دستمون بهش برسه ، امشب می کشمش "
بی اختیار دویدیم سمت تریاژ . که دیدیم یه گله آدم خونین و مالین ریختن تو . اقا اوضاعی بود . مریضشون چاقو خورده بود و شما فکر کنین تمام لایه های شکم از وسط باز شده بود و اعما و احشا ریخته بود بیرون . چاقوی جراحی هم نمی تونست اینجوری برش بده . خلاصه دو طرف دعوا ریخته بودند توی بیمارستان و توی اون فضای کوچک تریاژ به انتقام گیری از هم . خون بود که می پاشید توی هوا و از دست انتظامات هم کاری بر نمیومد . " صحرا " اینچ تریاژ رفته بود زیر میز قایم شده بود . مرجان و حیدری دنبال سوپر و زنگ زدن به 110 بودن . من و پارسا ( کمکی مون ) هم از دور بهم چسبیده بودیم و نگاه می کردین . تا اینکه تریاژ براشون کوچیک شد و ریختند توی اسکرین . من و پارسا هم فوری پریدیم تو استیشن اتفاقات داخلی . اومدیم بریم زیر میز قایم بشیم که دیدم یکی قبل از ما اومده . اقای علی پور بود که بچه های تریاژ رو تو این هیر و ویر ول کرده بود و از ترس رفته بود زیر میز . مدام هم میگفت هیس هیس به کسی نگین من اینجام ها !
ما هم نامردی نگردیم و تا آخر شیفت فرارش رو براش دست گرفته بودیم و به همه گفتیم . ![]()
![]()
دیشب میون این همه ترس و هراس یکدفعه ای ، شب خنده داری بود . 110 می ترسید وارد بیمارستان بشه . دیشب همه با گوشیهاشون بیست دفعه 110 رو گرفتن که ما پرستار های اتفاقات داریم ترور می شیم و آخرش هم هیچی . خنده دارتر اینکه ما یه خانوم سوپروایزوری داریم که اصلا هیچ وقت تو باغ نیست . مثلا تو شرایط اورژانسی داری ریپورت مریض رو براش میگی بر می داره دست مریض رو وارسی می کنه که جای لاینت درد نداره ؟یا برمیگرده وسط حرفات ازت می پرسه تعداد قطرات سرمش در دقیقه چقدره ؟ !!!
دیشب هم تو این هیر و ویر برگرشته به پارسا میگه : برانکارد های بیرون رو راند کردی ؟ ![]()
تا پسرهای تریاژ پسره رو جمع و جور کردن و بردن اتاق عمل جونمون به لبمون رسید . تازه بعد از دو ساعت اقایون زحمت کش 110 زنگ زدن و میگن : می خواهیم گزارشمون رو کامل کنیم بگین کجای مریض چاقو خوردگی داشت ؟ . صحرا هم که حسابی آژیته شده بود گوشی رو گرفت و تا تونست جواب داد که : جون پرسنل بیمارستان براتون اهمیتی نداره و همه ما رو هم کشته بودن نمی یومدین حالا هم ما از پشت تلفن ریپورت نمیدیم خودتون برین اتاق عمل بپرسین به سرش چی اومد ...![]()
این هم از حافظان جان و مال و ناموس مردم توی کشور ما ...![]()
بعد از اون ، بخش آروم و خوب شد تا صبح . جوری که آقای فتحی پور یک بار هم چرتش پاره نشد . مریضمون روی برانکارد همین جوری که خوابیده بود پاشو انداخته بود روی پاش تا صداش بزنیم . بچه ها به خنده می گفتند این مریضه Q4h،order چایی داره . ![]()
مسئول صندوق هم دیشب دیس اورینت بود و مریض ها رو که می فرستادیم برای تشکیل پرونده سر برگ رو بهشون نمی داد !
آقای خسروانی عادت داره بعد از هر شیفت " ترین ها " رو انتخاب می کنه . صحرا دیشب " آژیته ترین " پرسنل شیفت شب بود . ![]()
زیبا سلام
زیبا هوای حوصله ام ابریست 
چشمی از عشق ببخشایم
تا بشوید دلتنگی مرا
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا سلام
..............
مامان اینا دارن فردا می رن تهران عروسی پسر عمه . اما من شیفت دارم . شروع شد دردسرهای حرفه ای ! منم دلم عروسی می خواد خب ![]()
حالم کمی تا قسمتی بهتر شده . شاید بزرگترین نعمت خدا به بنده هاش قدرت تطابق هست . نمی تونم درموردش بنویسم . این دوماه اخیر از بدترین و بدترین روزها و شب های زندگیم بود . این نیز بگذرد ، آره ...
می بینم که از آخرین پستم خیلی می گذره .
باز هم می نویسم اما وقتی که خودمو دوباره تو این دنیای مجازی پیدا کردم و دست و دلم به قلم ( کلید ) رفت . باز هم سیب خواهم چید .
سلام ای غربت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوّری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند
***
این یک هفته که تموم بشه ، تکلیف منم معلوم میشه . دو راه اصلی زندگیم خط می خوره . فردا قراره برم و دوباره با یه سری آدم حرف بزنم . دوباره باید قیافه ی هیچی نفهم ها رو بگیرم و به قول " دکتر هنرور " که تا دیروز بهش می گفتم " دکتر منور " ،
که هنوز ندیدمش ، حسابی عزاداری راه بندازم و قبلش هم پیشش تمرین کنم . نمی دونم با زبون روزه باید چقدر دروغ بگم .کاش یکی حواسش بود که انگیزه ی این بال بال زدن ها رو ازم نگیره . کاش این حس ژوچی دیگه رو شونه هام نبود . این روزا بیش از هر زمان دیگه ای دستگیرم شده که هر چقدر هم دست و پا بزنیم زندگی مرغش یک پا داره . این روزا روحم از بین داستان همیشگی جبر و اختیار ، داره به سمت جبر کشیده میشه .
حالا که حس می کنم اراده ای ندارم ، فردا رو هم می سپارم به دست صاحب اراده ها ... با خودم عهد بستم باید تموم سردرگمی هام تا آخر این هفته توی ذهنم تموم بشه ...
با شروع ماه رمضان ، بچه هایی که این مدت تو اتفاقات " فی سبیل الله " کار می کردند دارند می روند . من و زهره و صفا ، بهار و شرافت و آقای اکبری و رادپی و محبی . دیروز هر 4 تا پسرهای با محبت و با معرفت مهمانمون خداحافظی کردند و رفتند . چقدر که این جماعت با هم سوتی دادیم و سوتی های همدیگه رو رفو کردیم . به گفته ی همه هنوز بین ما 8،9 نفر جو دانشجویی بود .
دیروز زهره آخرین شیفتش رو داد و رفت . فقط بغلم کرد، هیچی نگفت . دلش نمی خواست جلوی این جماعت شیطون گریه کنه ، که اگه می کرد اونا هم می باریدن . شاید دیگه هیچ وقت نبینمش . یاد همه ی اون 4 سال بخیر که با هم ، تو سرما و گرما ، مسیر خونه تا دانشگاه و بلعکس رو رفتیم و برگشتیم . چقدر خوشمزگی ها و مزه پرانی هایش خستگی رو از آدم می گرفت . وای که تو اون شیفتی که هفته ی اولمان بود و خانم " م " هم اون روز فقط چپ و راست بهمون زور گفت و منم که این جور موقع ها داغ می کنم و نمی تونم جواب ندم اما باید حفظ موقعیت می کردم ، فقط خوشمزگی های زهره ( و متلک های زیر لبی آقای محبی ) بود که آرومم می کرد . که خانم " م " رو تشبیه می کرد به " قلعه ی هزار اردک " و با هم می خندیدیم . چقدر زهره رو مثل خواهر دوست دارم و نبودش دلتنگم می کنه ...
صفا دیروز درخواست داد از هفته ی آینده براش شیفت نذارن تا وقتی که طرحش شروع بشه . مسئول بخش هم بد جنسی کرده و این هفته هیچ کدام از شیفت هایمان رو با هم نگذاشته . نمی دونم روزهایی که با قلعه ی هزار اردک شیفتم اگه این کاسه ی صبر لبریز شد با کی درد دل کنم و بد و بیراه نثار زمین و آسمون کنم تا خالی بشم . صفا که نباشه ( به قول خودش : گوش صفا که نباشه ) حرفام تو دلم می ترکه ...
امروز که برم من هم درخواست می دم از هفته آینده برام شیفت نگذارند . می خوام بیفتم دنبال کارهای شروع به طرحم . حساس و زود رنج شدم و به قول صفا اشکم دم مشکم شده . بی ثباتی داره روح و جسمم رو داغون می کنه .

